شعر زیبا

اشعار زیبای شاعران

خویش ِخویش من....

پرده پرده آنقدر از هم دریدم خویش را

تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را

خویش خویش من مرا و هرچه «من»ها بود سوخت

کُشتم آن خویش و ز خاکش پروریدم خویش را

معنی این خویش را از خویش خویش خود بپرس

خویش‌بینی را گزیدم تا گُزیدم خویش را

می‌ شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم

تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را

سردی کاشانه را با آه، گرمی داده‌ام

راه برخورشید بستم تا دمیدم خویش را

اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم

ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را

برده‌داران زمان‌ها چوب حراجم زدند

دست اول تا بر آمد خود خریدم خویش را

بزم‌سازان جهان می از سبوی پُر خورند

من تهی پیمانه بودم سر کشیدم خویش را

شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده‌ام

قطره قطره سوختم تا آفریدم خویش را

هو هوی بزم درویشان «کرمانشه» خوش است

چون به «دالاهو» رسیدم، وا رسیدم خویش را

 

 🌹معینی کرمانشاهی🌹


♥ دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 11:31 توسط م.

بماند، بقیه اش....

کوتاه کن کلام... بماند بقیّه‌اش

مرده است احترام... بماند بقیّه‌اش

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود

آن هم نشد حرام... بماند بقیّه‌اش

هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت

آمد به انتقام... بماند بقیّه‌اش

شمشیرها تمام شد و نیزه‌ها تمام

شد سنگ ها تمام... بماند بقیّه‌اش

گویا هنوز باور زینب نمی‌شود

بر سینۀ امام...؟ بماند بقیّه‎اش

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته

در بین ازدحام... بماند بقیّه‌اش

راحت شد از حسین همین که خیالشان

شد نوبت خیام....بماند بقیّه‌اش

سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، کاش

از پیکر امام .... بماند بقیّه‌اش

بر خاک خفته‌ای و مرا می برد عدو

من می روم به شام... بماند بقیّه‌اش

دلواپسم برای سرت روی نیزه‌ها

از سنگ پشت بام... بماند بقیّه‌اش

دلواپسی برای من و بهر دخترت

در مجلس حرام... بماند بقیّه‌اش

حالا قرار هست کجاها رود سرش؟

از کوفه تا به شام... بماند بقیه اش

قصه به "سر" رسید و تازه شروع شد

شعرم نشد تمام ... بماند بقیه اش



🌼محمد رسولی🌼


♥ شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 17:10 توسط م.